مشاهیر بند انزلی

در دست تکمیل :

دکتر عزیز نبوی موسس موسسه عالی حسابداری و مولفی برجسته در دانش حسابداری

نبوی را به عنوان مدیری موفق می­شناسیم. وی مولفیبرجسته بود. چاپ مکرر کتابهایش در طول 40 سال گذشته و انبوه متقاضی برای آنها حاکیاز اهمیت و ارزش کاربردی تالیفاتش است. نبوی معلمی دانشمند و توانا بود که دانشوسیعش از مطالعات گسترده­اش در زمینه­های مختلف پدید آمده بود.

مصطفی علی­مدد -  یادنامه استاد عزیز نبوی ـ من مرگاین عزیزراباورنمی­کنم ـ مجله حسابدار شماره 156

عزیز نبوی در بیان شرح حال خودمی­گویددر سال 1311 در بندرانزلی متولد شدم، اما در تهران زندگی کردم. نخستلیسانس حقوق و پس از آن فوق­لیسانس علوم اداری و سرانجام در اولین دوره دکترا درایران، دکترای اقتصاد گرفتم و در سال 1340(1960 میلادی) موفق به اخذ درجه دکترایعلوم اداری با تخصص در زمینه حسابداری از دانشگاه کالیفرنیای جنوبی شدم. استاددانشکده حقوق و علوم سیاسی و اقتصاد دانشگاه تهران، استاد دانشکده اقتصاد وبانکداری دانشگاه ملی و بنیانگذار و رئیس موسسه عالی حسابداری بودم. افتخارم ایناست که هزاران جوان تحصیلکرده برای کشورم تربیت کرده­ام. از سال 1355 به بعد استاددانشگاه کشور سوئیس بودم و در دانشگاه اروپایی سوئیس روش علمی تحقیق، حسابداری مالیو حسابداری مدیریت تدریس کردم

دکتر عزیز نبوی خدمات دولتی را در وزارت اموراقتصادی و دارایی آغاز کرد و سالها در مقام مشاور عالی وزارت دارایی، مشاور مالیوزارت کشور و مشاور مالی وزارت پست و تلگراف و تلفن بکار مشغول بود. مدیریت مجلهتجارت دانشکده حقوق و علوم اقتصادی دانشگاه تهران، عضویت در هیئت مدیره انجمنحسابداران قسم خورده ایران، سردبیری مجله بانکها در وزارت دارایی و نمایندگی دولتایران در کنفرانس جهانی امور مالی در ایتالیا در سال 1964 میلادی از دیگر اموری بودکه ایشان به آنها اشتغال داشت.

او ایده ایجاد یک دانشکده را داشت، آن را اجرا کردو موفق هم بود. تاسیس موسسه عالی حسابداری در سال 1343 کاری بزرگ و دشوار بود که آنرا به انجام رساند و با آموزش حسابداری در سطح دانشگاهی و تخصصی موجب شد که دگرگونیشگرفی در کار و زندگی شمار زیادی از جوانان آن روزگار پدید آید. زنده یاد دکتر عزیزنبوی ذهنی پر از ایده داشت: تحقیق، تالیف، ساخت و کارآفرینی.

 

 

حاصل کار دکتر نبوی، دانش­آموختگان موسسه عالی

حسابداری هستند که بسیاری از آنها در کار و زندگیشان موفقند. وجود شمار قابل توجهی استاد دانشگاه در ایران و کشورهای دیگر، وجود شمار بیشتری حسابدار حرفه­ای و

 

 

 

 http://www.ziapour.com

استاد جلیل ضیاءپور در 5 اردیبهشت‌ماه 1299 شمسی در بندر انزلی متولد شدند. ایشان پس از به پایان رساندن تحصیلات مقدماتی در محل زادگاه، در سال 1317 به منظور ادامه و فراگیری علوم مورد علاقه رهسپار تهران می‌گردند و هم زمان با ورودشان در امتحانات مربوط به رشته موسیقی شرکت می‌کنند و رتبه لازم را کسب می‌نمایند. لذا در اولین گام‌ها‌ی کسب علم و دانش، فراگیری هنر موسیقی را آغاز می‌دارند.

استاد در رابطه با این موضوع فرموده‌اند: «در مدت نه چندان طولانی از زمان شروع کارم در هنرستان موسیقی و فراگیری رشته آهنگسازی، بنا به تصمیمات دولت وقت، اساتید بلژیکی مدیریت هنرستان را رها نمودند و عازم کشور خود گردیدند پس مسئولیت به عهده‌ی «کلنل وزیری» واگذار گردید و چون دیگر رشته آهنگسازی در هنرستان وجود نداشت، علیرغم میل درونی، موسیقی را رها نمودم و به سراغ هنرهای تزئینی سنّتی رفتم.»

ضیاءپور پس از ورود به مدرسه صنایع مستظرفه قدیمه و فراگیری تذهیب، نقش قالی، مینیاتور، کاشیکاری و نگارگری در سال 1320 به دانشکده‌ی هنرهای زیبای دانشگاه تهران ره می‌یابد و با شوقی فراوان، رشته‌ها‌ی: تزئینات داخلی، دکوراسیون، نقاشی و مجسمه‌سازی را می‌آموزد و به سال 5-1324 با احراز رتبه مقام اول و دریافت مدال فرهنگی درجه یکم، تحصیلات آکادمیک خود را در مقطع لیسانس به انجام می‌رساند.

بر این اساس در همان سال از طریق بورس دولت فرانسه و از سوی دانشگاه تهران به منظور انجام تحصیلات عالیه تکمیلی (Super Fectionner) عازم کشور فرانسه می‌گردند و از طرف دولت آن کشور در دانشکده‌ی ملی و عالی هنرهای زیبای پاریس – بوزار (Ecolenational Superieure des Beaux-Arts) ثبت نام می‌شوند.

ضیاءپور که گویی با انرژی و کوششی غیر قابل وصف، کسب علم و دانش را پی‌گیری می‌نمود، تصمیم می‌گیرد تا با کسب مجوز از دولت فرانسه و معرفی نامه رسمی‌در دانشکده‌ی دولتی – گراندشوم یر (Grand Chaumier) نیز ثبت نام نماید، تا علاوه بر رشته‌ها‌ی اصلی (نقاشی و مجسمه‌سازی) بتواند بطور جامع رشته‌ها‌ی دیگری چون تاریخ هنر، سبک شناسی، تاریخ تمدن، جامعه شناسی، نقش شناسی و پوشاک را نیز به صورت هم‌زمان پی‌گیری و به انجام رساند.

جلیل ضیاءپور که در بهترین مدرسه روز دنیا – و مهد هنر در آن زمان - به تحصیل پرداخته بود و نزد اساتیدی چون سووربی (Suverbie) در نقاشی و نیکلوس (Niclousse) در مجسمه‌سازی که هر کدام جزء بزرگترین تئوریسین‌ها‌ی جهان هنر محسوب می‌شدند، آموزش دیده بود، سرانجام پس از اخذ درجه دکترا در هنر، برای اولین بار در سال 1328 به میهن باز می‌گردد و به منظور روشنگری اذهان نسبت به هنر نو در مجادله با هنر کهنه، با همکاری سه تن از دوستان، اقدام به تأسیس انجمنی می‌نمایند به نام «خروس جنگی» و مجله‌ای را نیز تحت همین نام به چاپ می‌رسانند.

استاد در این رابطه فرموده‌اند:

«پس از آمدنم به ایران متوجه شدم که هنر ما از دنیا خیلی دور است و تصویرسازی و نقاشی ما یک تقلید بی‌محتوا است. پس می‌بایست مبارزه‌ای انجام می‌گرفت، مبارزه میان کهنه پرستی و سنّت گرایی به دور از واقعیات زمانه و این موضوع نیاز به برنامه‌ریزی دقیقی داشت. پس انجمنی تأسیس نمودم و نام انجمن را خروس جنگی گذاردم به این دلیل که هیبت زیبا و رنگین خروس به نقاشی نزدیک است و خودش نیز مظهر جنگ و مبارزه است و شعاری را نیز برای انجمن برگزیدم از فرخی سیستانی و آن شعار این بود:

فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر / سخن نو آر که نو را حلاوتی است دگر»

جلیل ضیاءپور، پس از آمدنش به ایران، با قدم‌ها‌ی پرصلابت و نگاه و اندیشه‌ای کنجکاو که اینک استادی غنی و پرتوان بود پرده از فرهنگ اصیل ایرانی برداشت و هنر ایرانی را در لباس نو، منظری دوباره بخشید و پس از بررسی‌ها‌ی فراوان و مداقه‌های لازم، نظریه و ایدئولوژی هنری خویش را تحت عنوان: «لغو نظریه‌ها‌ی مکاتب گذشته و معاصر» به رشته‌ی تحریر درآورد و روشنگری اذهان را آغاز نمود. وی نقاشی پیشرو و منتقدی آگاه و پرچمدار نهضتی بود که در دشوارترین شرایط فرهنگی، از تنگنای زمانه سرافراز بیرون آمد و بیش از نیم قرن کوشایی در هنر ایران، ایراد بیش از یکصد و چند سخنرانی فرهنگی، هنری و اجتماعی در مجامع عمومی‌و خصوصی، خلق آثار هنری، نگارش بسیاری کتاب‌ها‌ی تحقیقی، تألیفات، مقالات، بیان مصاحبات و تصدی پست‌ها‌ی ارشد و داشتن مقامات دولتی از جمله نامورانی است که به نقل از کتب و مجلات هنری منتشره وی را همنشین نیما و هدایت در راه نوآوری دانسته‌اند و به دلیل استفاده از اشکال هندسی و هنر تزئینی که برگرفته از دستمایه‌ها‌ی ایرانی است و نیز تقسیم بندی‌ها‌یی که به روش کوبیسم انجام داده است و برای نخستین بار طرح نوینی را در هنر مدرن ایران رقم زده است، استاد را به عنوان «پدر هنر نقاشی ایران» نام نهاده‌اند.

نقاشی‌ها‌ی جلیل ضیاءپور دارای شیوه‌ای شخصی است و به دور از تقلید، که به اذعان بزرگان این رشته از هنر هر کدام نه تنها پشتوانه‌ی ملی فرهنگی، بلکه ثروت ملی محسوب می‌شود.

استاد ضیاءپور به دلیل علاقه‌ای که به جوانان و دانشجویان داشتند و به آنان عشق می‌ورزیدند در سال 1332 به درخواست اداره کل هنرهای زیبای کشور، اقدام به تأسیس هنرستان‌ها‌ی هنرهای تجسمی‌دختران و پسران تهران نموده و همچنین مقدمات تأسیس دانشکده‌ی هنرهای تزئینی را تهیه کردند.

استاد ضیاءپور را «پدر هنر نقاشی مدرن ایران» می‌نامنند. این نامگذاری، بدلیل شیوه‌ی شخصی و بدور از تقلید ضیاءپور می‌باشد که بر اساس تئوری خودش و با تکیه بر فرهنگ بومی ایران‌زمین شکل گرفته است.

از آنجا که استاد ضیاءپور، بیش از نیم قرن در زمینه مردم شناسی و خصوصاً پوشاک اقوام ایرانی تحقیق نموده و در این زمینه به تالیف چندین کتاب و ایراد ده‌ها سخنرانی پرداخته است، استفاده‌ی دقیق و هنرمندانه از پوشش و فرهنگ اقوام ایرانی یکی از بارزترین ویژگی‌های عمده‌ی آثار وی می‌باشد.

در این بخش تعدادی از آثار ارزشمند ایشان به نمایش گذاشته شده‌اند. برای مشاهده هر کدام از آثار، از قسمت پایین صفحه بر روی تصویر اثر کلیک نمایید. 

کل امیر، گل بهار
- × - سانتیمتر
رنگ روغن روی بوم

 

 

لاله پورکریم

لاله پورکريم, آهنگساز, هنرپيشه و خواننده, متولد سال1361, فرزند هوشنگ پورکريم , محقق و جامعه شناس برجسته اهل انزلی که در سال 1373 در غربت برای هميشه در آغوش دريا آرميد , يکساله بود که همراه والدينش ايران را ترک کرده, مدت کوتاهی در جمهوری های آذربايجان و بلاروس اقامت گزيده و سرانجام به سوئد رفته و در آنجا مستقر شدند. لاله تحصيلات خود را در رشته موزيک در شهرگوتنبرگ با موفقيت به اتمام رساند , اولين کار هنری خود را با بازی درفيلم بسيار موفق و پرفروش "يالا, يالا" شروع کرد. لاله از وقتی 14 ساله بود به موزيک روی آورد. با ساکسيفون شروع کرد و بعد گيتار و پيانو را آموخت.او استعداد شعر گفتن را از پدر به ارث برده است, او خودش هم آهنگ را می سازد، هم شعر ها را می نويسد و هم آهنگ را تنظيم می کند و می خواند. تاکنون دو سی دی موفق وپرطرفدار اينويزيبل و لايو توماروو لاله منتشر شده اند, لايو توماروو چندين هفته در صدر ليست ترانه های محبوب سوئد قرار داشت. در سال 2005 بعنوان بهترين هنرمند زن در فستيوال راک سوئد انتخاب شد. و رقبای معروف و پرطرفداری چون روبين, لنا فيليپسون و امی دياموند را پشت سر گداشت. وی همچنين به عنوان بهترين هنرمند سال توسط شنوندگان راديويی کانال 3 سوئد انتخاب شد. لاله به چهار زبان انگليسی, سوئدی, اسپانيايی و فارسی ميخواند, کار او مخلوطی است از پاپ، جاز،و ديگر شاخه های موزيک با ابياتی فولکلوريک که از فرهنگ فارسی و سوئدی بهره گرفته و مسايل روزمره زندگی مردم عادی را منعکس می کند، درست مثل بالاد های سنتی يا بلوز يا رپ و همان جذابيت و شيرينی آن ها را دارد. لاله در مورد تنوع موسيقی اش ميگويد: "اين عالی است که آدم احساس کند آزاد است و می تواند به شيوه ای که خودش می خواهد کار کند." اما مهمترين ويژگی لاله و موسيقی اش پرهيز از بازار پسند بودن به هر قيمتی و دوری از ابتذال و مهمتر از همه اعتماد به خود ميباشد
baby,baby لاله ميگويد: "اگر به خودم اعتماد نداشتم حالا با بيکينی ايستاده بودم و می خواندم: "
با آرزوی موفقيت برای اين هم ميهن هنرمند شمالی مان

لاله پورکریم (زاده ۱۰ ژوئن ۱۹۸۲  بندر انزلی )، مشهور به «لاله» در رسانه‌های اروپایی، بازیگر سینما و خواننده ایرانی الاصل ساکن کشور سوئد است.

http://www.laleh.se

تعدادی از اهنگهای لاله :

 Invisible (my song) 

 Live tomorrow

 Storebror

 Han tuggar kex

 Dar yek gooshe

احمد عاشور پور

سیروس قایقران

'''سال شمار زندگی :'''
  سیروس قایقران - فرزند زکریا (پرویز) - متولد 1/11/1340 در [[بندر انزلی]] و محله [[کلویر]] - فوت در 18/1/1377 بر اثر تصادف در جاده [[رشت]] به [[تهران]] ( [[امامزاده هاشم]] )


----

'''محل تحصیلات :'''

 بندر انزلی - شغل پدر : کارمند تربیت بدنی - شغل مادر : خانه دار - دارای 4 برادر به اسامی آقایان عبدا... ، ناصر ، نادر و حسین و دارای 2 خواهر - فرزند وی راستین قایقران متولد 6/1/1369 ، در حادثه رانندگی ذکر شده  فوت نمود. همسر وی خانم افسانه اسدان می باشند.

'''عضو باشگاههای :'''

 ملوان و استقلال انزلی ، الاتحاد قطر و کشاورز تهران

'''مربیان وی در گیلان :'''

 بهمن صالح نیا ، احمد صومی ، غفور جهانی ، مجید جهانپور ، نصرت ایراندوست

'''مربیان وی در تیم ملی :'''

مرحوم پرویز دهداری ، مهدی مناجاتی ، علی پروین ، ناصر ابراهیمی ، بهمن صالح نیا ، رضا وطنخواه

'''سابقه ملی :'''

 وی در 100 مسابقه شرکت داشت که 43 بازی ، رسمی بوده است. در 21 بازی کاپیتان تیم ملی بوده و 14 گل برای تیم ملی به ثمر رسانده است که بهترین آنها به تیم کره جنوبی در نیمه نهایی بازیهای آسیایی 1990 پکن بود. اولین بازی ملی را در 30 دی ماه 1363 برابر یوگسلاوی و آخرین بازی ملی را در 26 فروردین 1372 برابر بوسنی انجام داد. اولین کاپیتانی تیم ملی را در 11 آذر 1367 برابر قطر به عهده گرفت.

'''سابقه مربیگری :'''

کشاورز تهران ( با این تیم به مقام سوم لیگ کشور رسید) - مسعود هرمزگان

'''افتخارات :'''

 قهرمان جام حذفی کشور و گروه مقدماتی آسیا با ملوان - نایب قهرمانی لیگ استانی قدس با منتخب گیلان - مقام سومی در جام ملتهای آسیا 1998 - قهرمان بازیهای آسیایی پکن 1999  


----
 

'''زندگینامه :'''
زنده یاد سیروس قایقران در اول بهمن ماه 1340 در محله کلویر بندر انزلی پا به عرصه هستی نهاد. سیروس از همان ابتدای کودکی به فوتبال در زمینهای خاکی کلویر روی آورد و با استعداد درخشانش به عضویت تیم فوتبال منتخب آموزشگاهها در آمد. وی در سن 16 سالگی در سال 1356 موفق شد به عنوان یکی از مهرهای اصلی در تیمهای نوجوانان و جوانان ملوان استعدادهای خود را به نمایش بگذارد و با مهارتهای منحصر به فردش ملوان را به رتبه قهرمانی باشگاههای گیلان رساند. وی در سالهای 57 تا 63 افتخارات زیادی را برای ملوان و گیلان به ارمغان آورد مانند دو گلی که وارد دروازه پرسپولیس کرد و یا گل زیبایی که وارد دروازه تیم منتخب مازندران نمود.

در این دوران وی به عنوان یک بازیکن استثنایی  با ویژگیهای اخلاقی عالی و منش پهلوانی در میان عموم مردم محبوب گردید. وی آنقدر متواضع و افتاده بود که همه افراد به او علاقمند بودند . لبخندهای صمیمی اش هیچگاه از لبان او دور نمی شد و قلبش مانند دریا پاک و بی آلایش بود.

سیروس در سال 1363 به تیم ملی دعوت شد و در سال 66 تنها فوتبالیست شهرستانی بود که شادروان دهداری بازوبند پرافتخار کاپیتانی تیم ملی ایران را به بازوان او بست. در سال 67 در جام ملتهای آسیا در قطر ، تیم ملی ایران با رهبری سیروس به مقام سومی دست یافت و در سال 69 تیم ایران را با گلهای زیبایش پس از 20 سال به قهرمانی در بازیهای آسیایی پکن رساند.  سیروس در آن دوران نه تنها در ایران بلکه در آسیا و اروپا هم به عنوان یک بازیکن استثنایی مطرح گردید و با وجود داشتن پیشنهاد از تیمهای آلمانی به الاتحاد قطر پیوست. سیروس در اوج شهرت هرگز مغرور نشد و اصالت خود را فراموش نکرد و بعد از مدتی بازی در قطر ، مجددا به تیم اول خود ملوان پیوست و این تیم را قهرمان جام حذفی و راهی مسابقات آسیایی کرد.

سیروس در سال 72 به عنوان بازیکن و سپس مربی به تیم کشاورز تهران پیوست و نتایج قابل توجهی بدست آورد. وی سپس به تیم دسته دومی مسعود هرمزگان پیوست و مدتی در آنجا مشغول به مربیگری شد .

در سالهای 76 و 77 سیروس بارها تمایل خود را برای بازگشت به ملوان به عنوان بازیکن یا مربی اعلام کرد. اما در اوایل سال 77  که وی برای تعطیلات نوروز همراه خانواده اش به انزلی آمده بود در بازگشت و در حالیکه همراه فرزند، همسر و برادر همسرش در اتومبیل رنوی خود عازم تهران بود در حوالی امامزاده هاشم با کامیون خاور تصادف نمود که منجر به فوت وی و فرزندش گردید. روحشان شاد و قرین رحمت باد.

 

قایقران چرا محبوب شد : وی الگوی جوانمردی و کمک به نیازمندان بود. تنها کاپیتانی که در شرایط آن زمان که همگان شهرستانیها را مورد تمسخر و آزار و اذیت قرار می دادند با خلاقیتها و مهارتهای خود به کاپیتانی تیم ملی رسید. مردی که در عین بزرگی همچنان افتاده و متین بود و درد مردم بینوا را می فهمید. مردی که بسیار پنهانی صدقه می داد و در کارهای خیر شرکت می کرد. وی شبها در تاریکی محض سراغ بینوایان را می گرفت و نانی در سفره شان می گذاشت تا در شبهای بندر هیچ کس گرسنه نخوابد. مردی که چهره سیه چرده اش همیشه با گلخنده ای همراه بود. مردی که به اروپا نرفت تا ثابت کند  به عشق صیادانی که هر غروب با پاهای ورم کرده از دریا برمی گشتند انزلی را با دنیا عوض نمی کند. سیروی هیچگاه غرور جلوی چشمانش را نگرفت و خاکی ماند.

سیروس عشق خاصی به انزلی و ملوان داشت. خودش می گفت : بهترین مطلبی که درباره من در مطبوعات نوشته شده این است " عجب قایقرانی دارد این ملوان " . سیروس سالها به عشق قوی سپید با یک پیراهن خیس در باتلاق انزلی دوید و اصلا به این فکر نکرد که جز سفید رنگهای دیگری هم در این دنیا هست. او در سالهای 1357 تا 1363 یک چمدان افتخار برای ملوان کسب کرد و مهره مار انزلی چیها در میدانهای دوزخی لقب گرفت.سیروس در 23 سالگی به تیم ملی دعوت شد و سه سال بعد بازوبند کاپیتانی تیم ملی را به بازوی خود بست تا به مرد مورد اعتماد دهداری در مستطیل سبز بدل شود. او در مسابقات جام ملتهای آسیا با تیم ملی روی سکوی سوم آسیا ایستاد و 2 سال بعد هم در پکن با گل زیبایش پرنده خوشبختی را روی شانه های تیم ملی نشاند تا ایران قهرمان آسیا شود.

سیروس با غرور بیگانه بود و پس از بازگشت از چین پیشنهادات چرب و نرم ژرمنها را جدی نگرفت و به آن سوب آبها رفت تا مدتی دشداشه پوشهای قطری را با آرپیجی های خود به هوا کند. قایقران فوتبال ایران پس از بازگشت از قطر دوباره پیراهن سفید عزیز را به تن کرد تا با دیگر ملوانان ، قهرمان جام حذفی ایران شود و اینگونه خزر را عاشقتر کند.

و حالا چندین سال است که او زیر خاک نمناک بندر خفته است اما هنوز عکسش روی دیوار تمام مغازه های شهر و یادش در قلب تمام آدمهای نجیب شمال ماندگار شده است.

 

خاطرات آنان که با سیروس بودند :

پرویز قایقران ( پدر ) : آیا ورزشکار تا زمانی که زنده است عزیز است ؟ هیچکس از تهران و مرکز استان نیامده که حالی از ما بپرسد  یا کمکی به ما بکند. او اولین فرزندم بود. غروب موقع اذان به دنیا آمد. اولین سالی که به تیم ملی دعوت شد با محمود فکری به تهران رفت و دو روز بعد با گرمکن و بی پول برگشت. چیزی به ما نگفت اما چند روز بعد فهمیدیم که لباسهای آنها را در اردو زدند تا آنها دیگر در تمرینات حاضر نشوند. اخلاقش عالی بود. او از نظر مالی کمکی به من نکرد ولی بعدها متوجه شدم که پولها را به مردم نیازمند می داد. دوستان دورو نگذاشتند که در دوران بازیگری و مربیگری ، آب خوش از گلویش پایین برود. خدا او را بیامرزد.

 

محمد احمدزاده : اغلب دوران ورزشی ام را در کنار سیروس بودم. از نوجوانان ملوان گرفته تا اردوی تیم ملی. ضمن آنکه با هم از ملوان جدا شدیم و به تهران رفتیم.سیروس بچه خونگرمی بود و هیچوقت لبخند از لبانش دور نمی شد. سیروس برای بزرگتر همه چیز داشت اما خودش یک مقدار سهل انگاری می کرد. متاسفانه نسبت به همه چیز بی تفاوت بود. او بچه خاکی و با صداقتی بود و فکر می کرد همه مثل خودش صاف و ساده اند. آخرین بار 20 روز قبل از فوتش او را دیدم. برایم خیلی عجیب بود که متحول شده ، حسرت جوانی اش را می خورد و تازه متوجه دوستیهای خود با این و آن و اطرافش شده بود. می خواست متحول شود و به فوتبال بازگردد. خدا بیامرز پاسهای دقیق و شوتهای سنگینی داشت. او با کاپیتان شدنش حق من و همه شهرستانیها را گرفت. ظاهر و باطنش یکی بود. انزلی را با هیچ شهری عوض نمی کرد. یکسال به تیم ملی دعوت شدم و در اردو خیلی عذاب کشیدم. رقابت سنگین بود و شهرستانیها پشتیبانی نداشتند، تازه فهمیدم که غفور و سیروس چه کشیده اند. اگر آقای گل لیگ نمی شدم مرا دعوت نمیکردند. آنها ما را به زحمت تحمل می کردند. سیروس همیشه با خونسردی و جوانمردی با همه رفتار می کرد. یادش بخیر و روحش شاد.

 

بهمن صالح نیا : من همیشه به نام ملوان افتخار می کنم چرا که نام ملوان عامل شناسایی بندر انزلی در سطح کشور شده است و این امر با زحمات و تلاش بازیکنان بزرگی چون سیروس محقق شده است. از افتخارات دیگر انزلی راهیابی چند بازیکن از این خطه به تیم ملی بوده است که با توجه به اوضاع آن زمان برای شهرستانی ها بسیار ارزشمند بود. من همیشه قایقران را مثل فرزندم دوست داشتم. او با آن چهره خندان و سیه چرده خود به ما پیوست بچه بسیار محجوب و خجالتی بود.او افتخار زیادی برای ما آفرید اما متاسفانه هرگز از تمام توان خود استفاده نکرد. به او گفتم تهران نرو. آنجا آدم ها همدیگر را نمی شناسند و رقابت ناجوانمردانه زیاد است. پیشنهاد کردم به لیگ ترکیه برود.من نمی بخشم آنهایی را که با راه انداختن تیمهای کذایی و بی هویتی چوان کشاورز و بانک تجارت و... باعث از هم پاشیدگی تیمهای اصیل شدند. آرزو دارم جوانان امروز از سوابق و افتخارات سیروس الگو بگیرند . او وقتی تمرین شوت انجام می دادیم توپهایمان را با شوتهایش پاره می کرد. مرحوم دهداری ( معلم اخلاق ) همیشه می گفت اگر سیروس کمی منظم تر باشد می تواند یکی از بهترینهای فوتبال ما باشد. دهداری توجه خاصی به نظم و اخلاق داشت. بحث من و دهداری با بقیه همیشه این بود که ورزشکار باید از هرجهت الگو باشد راه رفتن، صحبت کردن و... . حتی یکبار مرحوم دهداری قصد نداشت مرحوم قایقران را به اردو ببرد که من مانع شدم. او می گفت این جوان خیلی بی تفاوت است. من سیروس را به اتاقم بردم و ساعتها با او صحبت کردم. سیروس هم در نظم و انضباط همانی شد که می خواستیم و بازوبند کاپیتانی را بدست آورد.

سیروس در زمان پروین به دلایل غیر فنی از تیم ملی خط خورد. او را جلوی مغازه مرحوم طلاکار دیدم. گفتم سیروس تو به ما کمک کن ، نه من به تو. تازه از قطر آمده بود گفتم بیا ملوان برای تو برنامه تنظیم می کنم. دوست دارم دوباره تو را در تیم ملی ببینم. سیروس به من قول داد . هرروز صبح خودم به او در کنار دریا تمرین میدادم و شبها به خانه اش سر می زدم. او خیلی در این ایام به ملوان کمک کرد. بهترین خاطره ام 2 گل زیبایی است که در این دوران به پرسپولیس در انزلی زد . او دوباره به تیم ملی دعوت شد و آن گل زیبا را به کره زد.

بعدها در بندر عباس او را دیدم. مدتی بعد پیغام داد که میخواهم به ملوان بیایم  و با شما کار کنم که موافقت کردم اما من سال بعد به چوکا پیوستم و ....  خدا رحمتش کند و به خانواده اش صبر بدهد.

 

گزیده ای از بیانیه جمعی از هواداران ملوان : سیروس جان ، ظهر روز خاکسپاریت در استادیوم انزلی همه داد زدند " سیروس بیا اینجا " ؛ ولی اینبار تو درون جعبه چوبی و روی دست مردم به پیش آنها رفتی. وقتی احمدرضا عابدزاده خودش را به تو رساند و بغلت کرد و اشک ریخت همه داد زدند " قایقران،قایقران " . سیروس جان ، هنوز هم هواداران با شعار " قایقران ، روحت شاد " پشت تمام حریفان را می لرزانند. سیروس جان، آسوده بخواب. ملوان تو هنوز سرپاست.

۱۸ فروردين ماه هفتمين سالگرد درگذشت مرحوم سيروس قايقران كاپيتان ارزشمند تيم ملى ايران است.
مردى كه هميشه اسوه اخلاق و جوانمردى در فوتبال ايران بود اما با گذشت ۷ سال از سالگرد درگذشت او و پسرش هنوز اطلاعات دقيقى درباره جزييات سانحه تصادف منتشر نشده است. همسر قايقران كه در آن سفر همراه او بود هرگز حاضر به گفت وگو درباره جزييات اين اتفاق با هيچ يك از نشريات كشور نشد اما بالاخره بعد از سالها مى توان جزييات آن حادثه دلخراش و ناراحت كننده را از زبان افسانه اسدان همسر كاپيتان اسبق تيم ملى ايران شنيد.
« ساعت ۵/۲ بعدازظهر از بندرانزلى به طرف تهران حركت كرديم. برادرم ايمان هم با ما بود. ما در تهران زندگى مى كرديم. سال هاى گذشته كه تهران بوديم هر سال عيد مى آمديم انزلى. ولى آن سال عيد انزلى بوديم، نتوانستيم راستين را براى گردش جايى ببريم.
سيروس پشت فرمان رنو بود و من بغل دستش، برادرم پشت من نشست و راستين هم پشت سيروس نشسته بود. سيروس جلوى دكه هاى خارج از شهر رشت نگه داشت تا براى راستين نوشابه بخرد. من گفتم: سيروس، راستين فقط عاشق آب است، اگر نوشابه بخورد، باز هم آب مى خواهد، برويم امامزاده هاشم آب بخوريم و صدقه هم بيندازيم. راستين كه هيچ موقع قانع نمى شد، گفت: آره بابا، آنجا آب مى خورم. سيروس هم گاز داد و رفت.
وقتى به امامزاده هاشم رسيديم، سيروس دست كرد توى جيبش، پول درآورد و به راستين داد و گفت: پسرم، آب كه خوردى اين پول را هم توى آن صندوق بينداز. سيروس اول نمى خواست پياده شود. من هم خيلى كسل بودم و اصلاً حال نداشتم. انگار غم دنيا توى دلم بود، ولى بعد همگى پياده شديم و دست و رويمان را شستيم، آنجا يك شير آب بود. وقتى سوار ماشين شديم، راستين گفت: بابا چقدر خنك شدم. قبل از اينكه من بيهوش بشوم، دقيقاً يادم نمى

/ 0 نظر / 9 بازدید